تبليغاتX
پرندگان رها


پرندگان رها

لاله های خونین

دو برادر رفتند

همه اعضای خانواده شهید صالح نژاد دارای ویژگی‌های منحصر به فردی بودند که ریشه در پرورش درست آنها در دامان پدر و مادری متدین و اهل حلال و حرام بود؛ پدری که سال‌ها جزء کسبه‌هایی بود که محبوب خدایند و مادری که یک پای ثابت مجالس روضه اباعبدالله(ع) و مجالس و جلسات قرائت قرآن خانم‌ها بود. 

این خانواده چهار فرزند ذکور داشت که با پیروزی انقلاب اسلامی و در سال‌های جنگ تحمیلی سه تن از آنها به شهادت رسیدند.

حلقه‌های جلسات قرآن پیش از انقلاب و پس از آن، مجالس و محافل آدم سازی و تزریق انسان‌های مذهبی و متدین و با ریشه به جامعه بود که رسالت انقلاب و جبهه و جنگ را به دوش می‌کشیدند. مش حمید به دلیل اطلاعات فوق‌العاده و مطالعات زیادی که داشت، همواره از مسئولین این جلسات بود و توانست شمار بسیاری از بچه‌ها را پرورش دهد که بسیاری به شهادت رسیدند و برخی هنوز هستند و بنا بر گفته‌های خودشان هر چه دارند از جلسات قرائت قرآن و از مش حمید است.

برادر بزرگتر، عبدالمجید نام داشت؛ او در سال‌های نخستین جنگ به شهادت رسید. در همین ایام، دیگر برادران نیز به جبهه می‌رفتند و با وجود سن کمی که داشتند، از فرماندهان دفاع مقدس بودند.

محمدرضا برادر کوچک خانواده بود، او چهره ای بسیار زیبا و دوست داشتنی داشت و با آن سن و سال کم، درگردان بلال فرمانده دسته بود.
یادم نمی‌رود پیش از آخرین بار که به جبهه اعزام شود و به فیض شهادت برسد، وقتی بلندگوی مسجد بعثت (چینی سازان) داشت سرود رزمی پخش می‌کرد تا نیروها برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کنند، ما به همراه ایشان پشت بام مسجد نشسته بودیم؛ محمدرضا به یکی از دوستان که کنارمان نشسته بود، گفت: «نیت خود را برای جبهه رفتن خالص کن، آخر اگر به جبهه نروی، ندای حسین زمان را لبیک نگفته ای و معصیت کرده‌ای و اگر برای این به جبهه بروی که بعد از امتیاز آن استفاده کنی و به دانشگاه بروی، باز هم معصیت کرده ای».
این نگاه یک جوان هفده، هجده ساله است که زیر سایه بلند برادرش حمید گم شده است.

مهربان و صمیمی همچون نسیم بهاری

سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد از دوست داشتنی ترین فرماندهان در لشکر ۷ ولی عصر ( عج ) بود؛ آرام، متین و با محبت.

او در همه جا محبوب بود؛ بین بچه‌های جبهه وجنگ، بین بچه‌های جلسات قرآن،بین بچه‌های دزفول و اندیمشک، میان همسایه‌ها، درون خانواده، بین فقرا و درماندگان… .

روزی دو بسیجی را به گردان حمزه مأمور می‌کنند. وقتی به محوطه گردان می‌‌روند با عبدالحمید روبه‌رو می‌شوند. آنها نه قیافه عبدالحمید را دیده اند و نه او را می‌شناسند. او از آنها علت حضورشان را در محوطه گردان می‌پرسد. یکی از آنها می‌گوید ما را به این گردان مأمور کرده اند، اما ما دوست نداریم اینجا بیاییم. علت را می‌پرسد. می‌گویند: شنیده ایم فرمانده اش خشک و اخموست. به آنها می‌گوید: یعنی اگر خنده‌رو و سخت گیر نباشد، می‌آیید و آنها پاسخ می‌دهند: بله می‌آییم. می‌گوید من به فرمانده گردان می‌گویم که خواسته شما را برآورد.

آن دو بسیجی روزهای بعد وقتی او را در کسوت فرماندهی گردان می‌بینند شرمنده رفتارشان می‌شوند و نزد او می‌روند و عذرخواهی می‌کنند. او فقط لبخند می‌زند.

راوی: مهران توحید فر

فرزند را بوسید و رفت

روز آخری که برای خداحافظی به منزل آمده بود، پسر کوچکش مهدی به طرف بابا رفت. وقتی بابا می‌خواست از خانه بیرون شود، مهدی کوچولو به پای بابا می‌چسبد، حمید برگشته و او را از زمین بلند کرده خنده کنان می‌گوید: کوچولو! تو می‌خواهی شیطان من شوی تا نگذاری بروم!
بعد او را بوسیده و زمین گذاشت و رفت.

راوی: همسر شهید 


این ماشین بیت المال است 

روزی مادرم به همراه زن دایی (همسر شهید) از بازار قصد برگشت به خانه را دارند که دایی حمید را می‌بینند. مادرم می‌گوید: ما را تا منزل برسان، همسرت باردار است خسته می‌شود. 
دایی حمید در پاسخ می‌گوید: این ماشین بیت المال است. من حق ندارم از آن استفاده شخصی کنم!

راوی: خواهر زاده شهید

این بچه‌ها امانت مردمند

شب‌ها که نیروهای گردان در چادرهای خود مشغول استراحت بودند، نیمه شب‌ها بلند می‌شد و شخصا به چادرهای آنها سرکشی کرده و مواظب بود تا احیانا پتوی یکی از آنها کنار نرفته باشد و یا فانوس و یا چراغ والوری روشن نمانده باشد و باعث خطر شود.
می‌گفت: این بچه‌ها امانت مردمند و ما مسئول حفظ جانشان هستیم.

راوی: مصطفی آهوزاده 

محمدرضا نباید زودتر از من شهید می‌شد

عملیات بدر به پایان رسیده و مش حمید برگشته بود، ولی این بار تنها، از برادر کوچکترش محمد رضا خبری نبود. او آن سوی عاشقی جا مانده و جاوید الاثر شده بود!
به همراه بچه‌های مسجد و با بغضی که هنوز رهایمان نکرده است، به خانه صالح نژاد‌ها رفتیم تا شهادت دومین شهیدشان را تسلیت گوییم و همدردی‌مان را اعلام کنیم.

کسی جرأت حرف زدن نداشت. مش حمید با آن وقار و صبوری نشسته بود و همین باعث می‌شد که همه گمان کنند اتفاقی نیفتاده است. برادر شهیدم عبدالرحیم که هم دوست صمیمی محمدرضا بود و هم مسئول تبلیغات گردان در برخی عملیات‌ها، از طرف بچه‌ها به مش حمید و خانواده شهید پرورش تسلیت گفت. مش حمید هم آرام و با نام و یاد خدا حرف‌هایش را آغاز کرد. 
او با تأسف و تأثر می‌گفت: «محمدرضا نباید زودتر از من شهید می‌شد. او هم از من کوچکتر بود و هم سابقه حضورش در جبهه از من کمتر بود، ولی زودتر از من شهید شد؛ محمد رضا از من جلوتر افتاد و این حق من بود که نخست شهید شوم».

راوی: عبدالکریم خاضعی نیا

دعا کن شهید بشوم

سه روز پیش از شهادت سردار در کنارش نشسته بودم، گفت : سید! دعا کن من شهید بشوم.
گفتم: حیف است شما شهید بشوی، فعلا این جبهه و جنگ به شما نیاز دارد.
این بار با کمی تحکم گفت : سید می‌گویم برایم دعا کن شهید بشوم.
تا سه بار این حرف را تکرار کرد.
گفتم: نمی‌گویی چرا اینقدر اصرار داری تا شهید شوی؟
گفت : سید هر کس امروز به شهادت برسد، راحت می‌شود و هر کس زنده بماند، کارش سخت خواهد بود. در حادثه عاشورا امام حسین (ع) در یک بعد از ظهر به شهادت رسید اما حضرت زینب (س) پس از شهادت برادر چه مسئولیت سنگینی بر دوشش ماند.

راوی : سید عزیز پژوهیده

راز و نیاز عاشقانه

یک شب در سنگر فرماندهی گردان که مش حمید هم، آن جا بود خواب بودم. نزدیکی‌های صبح، قبل از اذان، از خواب بیدار شدم. یکی از دوستان اندیمشکی را دیدم که لای در چادر را بالا زده است و بدون سرو صدا به بیرون چادر نگاه می‌کند. آهسته خود را به نزدیک او رساندم و از او پرسیدم به چی داری نگاه می‌کنی؟

او گفت: «فلانی آرام باش تا رازی را با تو بگویم. من سواد درست و حسابی ندارم و نماز شب هم نمی توانم بخوانم، ولی هر شب وقتی مش حمید برای خواندن نماز شب از خواب بیدار می‌شود و از چادر بیرون می‌رود، من به کارهای او نگاه می‌کنم. او از چادر که بیرون رفت ابتدا وضو می‌گیرد و مدت زمانی طولانی قدم می‌زند و در پایان هر رفت و برگشت به آسمان نگاه می‌کند و بعد به داخل چادر می‌آید و آهسته نماز شب می‌خواند و من هر شب به نماز شب مش حمید گوش می‌دهم و یقین دارم این کار من بسیار ثواب دارد».
از آن شب، من نیز شاهد این عشقبازی‌های مش حمید بودم.

به نقل از: شهید عبدالرحیم بختیاری
 
چلو پتو در مراسم عروسی

برای عروسی ساده اش همه آمده بودند؛ عروسی در زمان جنگ و بمباران و موشک باران دزفول بود. تقریباً همه چهره‌های نورانی رزمنده آمده بودند؛ آن‌هایی که پای خود را روی مین جا گذاشته بودند، آن‌هایی که یک دست و یک چشم و…خلاصه همه بودند. حتی ژنرال‌های آن روز جنگ که همه کاره عملیات‌ها بودند و مثل مش حمید، هیچ دوره خاصی نگذرانده بودند و یا لباس بسیجی داشتند یا سپاهی، حاضر بودند. غلغله ای بود از انسان‌های پاک و خدایی که بعد‌ها یکی یکی آسمانی شدند، غذای ساده ای بود و نسیم جاری صلوات و در پایان هم مش حمید پیش از ورود به حجله با چلو پتو به رسم بچه‌های جنگ پذیرایی شد.

راوی : عبدالکریم خاضعی نیا

دیدار با برادران

سرانجام در بیستمین روز از بهمن 1364 در عملیات والفجر ۸ دلتنگی‌های این سردار را به سرانجام رسانید. او که در کسوت فرماندهی گردان حمزه لشکر ولیعصر، پیشاپیش بچه‌های بسیجی اندیمشک برای فتح شهر فاو به پیش می‌تاخت به آرزویش دست یافت. آخرین لبخند او، حکایت از رضایت شهادتش داشت. حمید صالح نژاد آسمانی شد. دست در دست برادرها و دوستان شهیدش گذاشت. بچه‌های دزفول و اندیمشک داغدار شدند و او همچنان لبخند می‌زد.
 
 
بخش‌هایی از وصیتنامه شهید:
 
شهادت مى‌دهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مى‌باشد. طبق معمول باز مى‌خواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیت‌نامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.

داشتم فكر مى‌كردم كه انسان فقط یك بار است كه خوب به جبهه مى‌رود و آن وقتى است كه به شهادت مى‌رسد. هر چند سال‌ها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یك بار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مى‌گذارد و فكر مى‌كنم كه همه آن جبهه رفتن‌ها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر به وجود مى‌آید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رسانده‌ام.

من چه باید وصیت كنم تا حق تمام مردم را ادا كرده باشم؛ الا وصیت بر حفظ اسلام و شناخت فرهنگ آن و دل را با غلتیدن در برنامه‌هاى مكتب به اطمینان رساندن، بعضى شما انسانهاى قالبى به كجا مى‌روید.
شمایى كه بندهاى دلتان را با بندهاى دنیا محكم گره كرده‌اید و با آرزوهاى پى‌درپى عمرى دراز را براى خود محاسبه كرده‌اید و خود را در قالب‌هاى محكم كرده‌اید كه هیچ دردى از این رنج‌هاى انسان‌هاى محروم را درك نمى‌كنید و با مربوط دادن حفظ این جبهه‌ها به دیگران خود را از آن ساقط كرده‌اید و گوش خود را گرفته‌اید تا نداى پى‌درپى امام را و گریه‌هاى دردآلود مادران شهید را و كودكان یتیم را نشنوید و چشم‌هایتان را بسته‌اید تا مصیبتهاى مردم را به چشم نبینید تا خود در كنار همسرانتان آرام بیاسایید. دگر باز ایستید كه به قول على(ع) هیچ چیز این بندهاى دنیا را از جان شما پاره نمى‌كند الا در زیر دندان مصیبت‌ها. بعضى‌ها، كمى سستى تن و روح را بشكنید و هجوم روحى داشته باشید كه خداوند همه ما را در راه عشق آزمایش مى‌كند.

خداوندا خود شاهدى كه حق هیچ كس از دوستان و خانواده‌ام را ادا نكرده‌ام. اى كاش مى‌توانستم حق ولى فقیه و رهبرم را ادا كنم و اى كاش مى‌توانستم مفهوم گریه‌هاى نیمه شب امام را درك كنم. اى كاش دردى از دردهاى این مردم معصوم را درمان مى‌كردم. و اى كاش مى‌توانستم حق محبتهاى دوستان را ادا مى‌كردم.

خدایا هر كدام از این برادران كه در جبهه به شهادت مى‌رسیدند، مى‌دانى كه خدایا زخمى بر قلبم به جا مى‌گذاشتند تا جایى كه خدایا تقاضاى مرگ مى‌كردم و تنها وصایا و هدف آنها بود كه مرا آرامش مى‌بخشید.

خداوندا ملت ما را آنچنان ایمانى عطا كن تا در جریانات پیچیده اجتماعى فرو نریزند و آنچنان ایمانى به مجاهدان همراه با فرهنگ عطا كن تا انعطاف‌هاى سخت جبهه‌ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوان‌هاى ما پیوندى آهنین عطا فرما.
 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 13:44 توسط رهرو|

dgsdfhdf

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 22:9 توسط رهرو|

در یکی از روزهای سال 1362، زمانی آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

به گزارش مشرق، صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
 رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

 لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

 آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست روی شانه او گذاشت و گفت: ‌«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم».آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.
از مرحمت بالازاده، وصیتنامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

وصیتنامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیتنامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی


نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 18:5 توسط رهرو|

بسم الله الرحمن الرحیم

مادر شهید احمدی روشن گفت: آقا ،مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه كسانی كه او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوك هم بود، با آقای خوشوقت  هم ارتباط داشتند مثل اینكه.

*حواشی و متن دیدار رهبر معظم انقلاب حفظه الله  را با خانواده شهید احمدی روشن را حتما در ادامه بخوانید.

 

راه مجاهدت باز است...

گزارشی از متن و حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهید مصطفی احمدی روشن
مهدی قزلی
سرم را تكیه داده بودم به شیشه‌ی ماشینی كه از لابه‌لای اتومبیل‌های توی خیابان به سرعت می‌رفت تا به موقع برسیم خانه‌ی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر انقلاب.

مصطفی سر جمع 7 ماه و 7 روز بزرگتر از من بود و  پسرش هم تقریباً هم‌سن دخترم. فكر كردم به اینكه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال خانواده‌ام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت، هیچ دلم نخواست كه تصورشان بكنم؛ ولی چند دقیقه‌ی بعد قرار بود برسم به خانه‌ی جوانی هم‌ریش و هم‌سن‌وسال خودم كه اتفاقی برایش افتاده و حال خانواده‌اش را تصویر كنم. خانواده‌ای كه دیگر او را نخواهند دید.

ماشین در ترافیك سنگین از بیت رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیكش – همان‌جا كه ماشین مصطفی را منفجر كردند- سر از شیشه‌ی ماشین برداشتم. فكر كردم اگر به لطف رانندگی! راننده‌مان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و همگانی حضرت حق نداریم. یك لحظه فكر اینكه آدمی مثل مصطفی چقدر می‌تواند خوشبخت و خوش‌عاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویه‌ی دید صحیح می‌خواهد. از این زاویه همه‌اش شور است و حماسه.

وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیك خانه‌ی مصطفی دیگر حال‌گرفتگی مسیر را نداشتم. فكر كردم نباید دلسوز خانواده‌اش باشم بل باید غبطه‌خور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه نبودند!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا. یك تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانواده‌ی آنها می‌خواند كه یك مسئولی در راه منزل شماست! یك چیزی در مایه‌های رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه. و معلوم است خانواده مقاومت می‌كنند كه: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار. تیمی كه رفته بود چیذر بالاخره موفق می‌شود و معلوم نیست با چه ترفندی راضی‌شان می‌كند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانه‌ی شهید یك آپارتمان حدود 80 متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا كامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و دو عكس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال –باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید كرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر شهید و البته علیرضا پسر مصطفی كه هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانه‌شان. اینقدر می‌فهمید كه خبر مهمی هست كه همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود كه بداند در چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وكلافه از همین موضوع می‌پرسید: پس بابا كی میاد؟

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

همه قیافه‌های خسته داشتند و معلوم بود خواب درست و حسابی نداشته‌اند در این چند روز ولی كسی شكسته نبود. گهگاهی هم لبشان به لبخند باز می‌شد و البته هنوز نمی‌دانستند چه كسی به خانه‌شان خواهد آمد.

خواندم كه كامران نجف‌زاده جاخورده كه خبر شهادت پدر را به پسر 4 ساله‌اش نداده‌اند و البته فكر می‌كنم او هم یك لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند خودش مقایسه كرده كه نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت به نوه‌اش می‌گفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچه‌ی چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درك كند هرچند فكر می‌كنم معنای خدا و بابا و مأموریت را خوب می‌دانست كه از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه می‌آورد و سرش را قایم می‌كرد لای چادر او.

مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر شهید آرام گفت مهمانشان كیست و خواهش كرد كمك كنند تا همه‌ی موبایل‌ها جمع و خاموش شود. فكر می‌كردم مثل خانواده‌های شهدایی كه قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور نكنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایل‌ها را جمع كردند. انگار برایشان مسجل بود كه آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیك.

پدر شهید بلند شد و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانه‌ی هیجانی بود كه نشانش نمی‌داد. وقتی پدر برگشت، كوچكترین دخترش –كه دیگر حالا او و بقیه هم خبردار شده بودند- لباس‌های پدرش را مرتب می‌كرد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

وقتی میهمان وارد خانه شدند پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل كرد. وقتی آقا هم دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را می‌دیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی می‌دادند. مادر شهید شیواتر سلام كرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی وقته منتظرتونه. پدر مصطفی كه از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن رهبر. فكر كردم الان غریبی می‌كند ولی نكرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس مادر!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1118638.jpg 
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی كه كنارشان بود گفتند: عصای من را بگیرید. عصا را كه دادند، علیرضا را بغل كردند. علیرضا كه جا خوش كرد در بغل رهبر، زن‌ها نتوانستند صدای گریه‌شان را مثل اشك‌ها پنهان كنند. هرچند مادر و همسر شهید هنوز مقاومت می‌كردند.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0218638.jpg
آقا تا برسند به صندلی‌شان، اسم پسر را پرسیدند و حالش را و سلامی كردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر آرام گرفت، بی كلافگی و بی غریبگی.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

ساعتم را نگاه كردم. هنوز یك دقیقه نشده بود از ورود رهبر به منزل كه ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را متعالی كند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای كربلا محشور كند ان شاءالله.
این خلاف رویه‌ی ایشان بود كه اینقدر بی‌مقدمه شروع كنند در خانه‌ی شهیدی به صحبت. اول معمولاً می‌نشستند و می‌شناختند و گپ و گفت می‌كردند ولی اینجا نه. بعد هم برایم جالب شد كه نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت شد تا من خودم هم چهره‌ی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، كمی غمگین و ناراحت و البته مصمّم. این هم چهره‌ای نبود كه در 6-7 خانه‌ی شهدا كه قبلاً تجربه رفتنشان را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

«دو ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا كرد كه هركدام به تنهایی مایه‌ی افتخار است. یكی جنبه‌ی علم و تحقیق و تسلط بر كار مهمی كه زیر دستش بود... این یك بُعدش است كه مایه‌ی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.

بُعد دوم اهمیتش بیشتر است كه همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است كه او را آماده می‌كند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما كه اهل دنیا هستیم، برای شما كه پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصه‌ی ظاهر زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوسته‌ی شهادت است... لكن اصل شهادت چیزی غیر از این است، برتر از این حرف‌هاست. اصل شهادت این است كه انسان ناگهان از درجات عالیه‌ی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی كه همه‌ی ما بعد از چند سال بالاخره واردش می‌شویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش عالی بشود، رتبه‌اش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران برسد: يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَانِهِم(1)؛ در ظلمات قیامت وقتی بندگان خوب كه از جمله‌ی آنها جوان شماست، حركت میكنند آنجا را روشن می‌كنند. در آن روز منافقان می‌گویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب می‌دهند: قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا(2)؛ بروید پشت سرتان را نگاه كنید، زندگی دنیایی‌تان را نگاه كنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید. این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همه‌ی شهداست.»

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

علیرضا همچنان روی پای رهبر نشسته بود و با انگشتان كوچكش بازی می‌كرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمه‌ی رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیك چیلیك دوربین عكاس می‌آمد. انگار آقا این حرفها را علاوه بر خانواده‌ی شهید داشتند به من هم می‌گفتند به خاطر آن فكرهایی كه قبل از رسیدن به خانه‌ی مصطفی می‌كردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل الملائكه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.

آدم باید غبطه خوردن را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست كه ما می‌خواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یك چیز مهمتر و آن اینكه ما با حركت علمی‌مان اسلام را سربلند می‌كنیم. از اول انقلاب یكی از بمبارانهای شدیدی كه علیه ما شده این بوده كه اسلام انقلابی كه در یك كشوری حاكم شد و مردم متعبد شدند دیگر راه علم و تمدن بسته می‌شود، این جزو تهمتهایی بوده كه از اول به ما می‌زدند. خوب اوایل كار هم كه ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت. سالهای اول و دهه‌ی شصت، هنر جوان‌های ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول كرد، گفت: بله ایمانشان خوب است، ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امكان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل كردند. چه این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی كه عرصه‌های علمی را تصرف كردند و در آنجا حرف نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیت‌ها و استعداد‌های خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست كردند برای نظام جمهوری اسلامی. این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و درجاتشان را عالی كند.

...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی كه در بانك است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی كه گم می‌شود یا دزدیده می‌شود نیست. شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و كجا به دردتان می‌خورد؟ روزی كه انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر بدهد.»

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

آقا بعد از این صحبت‌ها، رو به پدر شهید كردند و گفتند: چند سالش بود؟ پدر مصطفی گفت: 32 سال. پدر و رهبر هردو مكث كردند. پدر ادامه داد: خدا انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم همینطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشته‌شان با خانواده‌های شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبت‌هایشان با مصطفی و لابه‌لای حرفها هم دعا می‌كردند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر كسی در هر جایی می‌تواند خدمت كند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداش‌ها را هم به بهترین‌ها می‌دهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر نامه نوشتند و درخواست كردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این بركت است. هم زندگی‌شان بركت داشت هم از دنیا رفتنشان كه شهادت بود پربركت بود.»
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0118638.jpg
نفهمیدم علیرضا كی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته بود.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0618638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1418638.jpg
رهبر سر از روی قرآن دوم كه داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینكه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیك می‌كند یك نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت كار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن كرد. معلوم شد نتیجه كار اینها مثل پتك توی سرشان خورده كه دیگر كارشان به اینجا كشیده كه هزینه می‌كنند تا این همه جوان‌های ما را شهید كنند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله می‌دانم.»
... و این موضوع را همه كسانی كه او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوك هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط داشتند مثل اینكه.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0518638.jpg
علیرضا جلو رفت یك بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش را بوسید.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید می‌دادند، زن جوان لبش لرزید و بعد چشم‌هایش. شاید داشت فكر می‌كرد ای كاش مصطفی بود و این روز باشكوه را می‌دید كه رهبر چانه‌ی كوچك علیرضایشان را می‌گیرد و می‌بوسد و قرآن می‌نویسد به یادگار و هدیه می‌دهدشان.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0718638.jpg http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_0818638.jpg
وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی خواب دیده بود بالای تپه‌ای شما به سرش دست كشیدید. رهبر پرسید: كی؟
همسر شهید جواب داد: 20 روز پیش حدوداً. و بعد یك خواهش كرد از رهبر: آقا توی نماز شب‌هاتون علیرضا را دعا كنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا كنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نكردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه كنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌كنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم كشیدند و گفتند: غلط می‌كنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشكالی ندارد. گریه كنید و دعا كنید هم برای اون شهید كه الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بكند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif 

رهبر به مادر و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط بی‌كلاه ماند. من هدیه نمی‌خوام ولی بذارید ببوسم‌تان.
اینطور شد كه او هم سرش بی كلاه نماند. همین‌طور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18638/A/13901029_1318638.jpg
رهبر انقلاب جمله معروف پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی صندلی. رهبر برای آنها دعا می‌كردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت كرد خانه‌شان و آقا گفتند: آمدن من زحمت زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه كردند تا كنار در. رهبر كه رفتند چهره‌های اهل خانه خندان بود. شاید هیچ كس نبود كه آرزو نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی كه راننده‌مان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید كه من باید شماها را صحیح و سالم برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمن‌شكن بلندمان كرد و برد. خانواده‌ی شهید هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اكبر چیذر، پیش مصطفی و هم دانشگاهی‌هایش.

1) سوره حدید؛ آیه 12
2) سوره حدید؛ آیه

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 11:20 توسط رهرو|


خدایا! از همه چیز و همه کس شرمنده‌تر، منم. خدایا! از آفتاب، از ماه، از ستارگان، از انس و جن و حتی از شیطان شرمنده‌ترم که همه در کار خود استوارند و به آنچه برایش آفریده شده‌اند، رفتار می‌کنند، ولی این سست عهد چه ناپایدار است؛ چه پیمان‌ها که با تو بستم و شکستم!
کد خبر: ۲۱۱۸۹۷
تاریخ انتشار: ۰۳ دي ۱۳۹۰ - ۱۵:۳۶
سرویس دفاع مقدس تابناک ـ جام زهر قطعنامه را سر کشیده بودیم، ولی همچنان جاماندگان از قافله شهادت در جای جای جبهه‌ها به دنبال شهادت بودند و خوب می‌دانستند که فرصت‌های از دست رفته را نمی‌توان به این سادگی‌ها دوباره به دست آورد.

«رحیم جباری»، یکی از آنان بود. سال‌ها بود که در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حضور داشت و با رزم خود در جبهه‌های نبرد و مداحی اهل البیت(ع) در جای جای ایران اسلامی، مشتاق دیدار یار بود.

آن روز هنوز در خواب بودیم که صدای انفجاری به گوش رسید. از آنجا که این صداها دیگر برای همه آشنا شده بود، توجه زیادی نکردیم، اما لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر آمبولانس منطقه را برداشت، صدا را دنبال کرده و به پیکر خونین مرید حضرت حسین بن علی (ع)، شهید رحیم جباری رسیدم.
او آرام خوابیده بود و نگاه‌های حسرت‌آمیز خیلی‌ها را می‌دیدم که به حالش غبطه می‌خوردند.
رحیم سی و یکم تیر ماه1347 در قزوین به دنیا آمده بود و درست بیست سال بعد، یعنی هشتم مرداد ماه 1367 هر آنچه را داشت و نداشت، گذاشت و گذشت!

و این هم دل‌نوشته‌هایی از وصیت عرفانی زاهد بی ادعا شهید رحیم جباری، آخرین شهید بسيجي استان قزوین در جبهه‌های نبرد:

شهادت می‌دهم که خدا یکی است و محمد (ص) فرستاده اوست و علی (ع) ولی و جانشین بر حق اوست.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

و قل رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین. مومنون /29

و بگو پروردگارا! مرا به منزل مبارک و جایگاه خیر و برکت خود فرود آر که تو بهترین فرود آورندگانی.
الحمدالله الذی بابه مفتوح للطالبین و رحمه واسع للعالمین و مغفره شفاء للمذنین.
اللهم الجعل غنای فی نفسی والیقین فی قلبی، والاخلاص فی عملی اللهم الجعل من الذین هدیناه فی سبیلک و وفقناهم به معرفتک، اللهم جعلنی من الذین کسبوا نفسنا مطمئنه منک لک.

هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند
هر چه از هر که شنیدست فراموش کند
تا ابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش
هر که یک جرعه می ‌از ساغر ما نوش کند

الهی! راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
خدایا! اینک بنده‌ای تنها از قعر ذلت‌ها و سیاهی ظلمت‌ها و انبوه غربتها با تو سخن می‌گوید.
خدایا! اکنون گنهکاری دروازه قلبش را به رویت باز می‌کند و مشت چرکین و خروارها رسوایی را به امیدی برتو ارزانی می‌دارد.
بار الها! حال رو سیاهی از اندرون گرداب معصیت فریاد بلندی سازد و از اعماق زشتی‌ها و پلیدی‌ها به تو مسألت می‌نماید.
ای خدا! تو شاهدی که فراوانی گناهانم و کثرت عصيانم و شدت طغیانم مرا چنان شرمنده ساخته که خویش را شایسته آن نمی‌بینم که با تو سخن بگویم.
پروردگارا! تو خود گواهی که شرمسارم و پس از این همه گناه، دوباره در خانه‌ات را به صدا درآورم.

خدایا! از همه چیز و همه کس شرمنده‌تر منم.
خدایا! از آفتاب، از ماه، از ستارگان، از انس و جن و حتی از شیطان شرمنده‌ترم که همه در کار خود استوارند و به آنچه برایش آفریده شده‌اند عمل می‌کنند، ولی این سست عهد چه ناپایدار است، چه پیمان‌ها که با تو بستم و شکستم.
خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر. خدایا! شیطان در تمام اعماق وجودم رخنه کرده و مرا از یاد تو بازداشته است.

خدایا! گاه در دریای گناهانم می‌نگرم؛ خویش را شقی‌ترین می‌یابم و از خودم مأیوس می‌شوم، آخر خدایا! کدام نماز را از این غافل می‌پذیری که دل به سوی کعبه داشتن چه سودی بخشد آن کس را که دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟ و کدام دعا را از محجوب نفس اجابت می‌کنی؟ چه عذابی از حجاب سخت تر؟

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه ُرخم عیان است

خدایا! به حق خودت از جهنم حجابم برهان، ولیکن خدایا! خدایا! اقیانوس بیکران رحمت تو مرا از نگاه به گناهانم بازمی‌دارد. به قول مولا علی(ع)، آن غریب دیار عشق که چه زیبا در مناجات شعبانیه می‌فرماید: الهی! ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک
خدایا! اگر مرا به گناهان و جرم‌هایم مواخذه کنی تو را مواخذه می‌کنم به عفو و مغفرتت. من نیز خدایا!، تو را به عفو و کرمت می‌گیرم. به حق خودت مرا از خود مران.
خدایا! افسوس که این چند روز به معرفت تو نگذشت و عشق تو در دل جای نگرفت، اما به هر حال امیدوارم که تا آخر از در زدن خانه تو خسته نشوم و این خسران را به خواندن بر رحمانیتت جبران کنم. فریاد خواهم زد: خدایا! من اولین بنده تو نیستم که عفو کنی و چه بسیار گناهکارانی را که بخشوده‌ای.
خدایا! چه کنم که فقیرم و تو غنی؟ از درگاهت کم نمی‌شود اگر مرا لایق عفو و رحمت بگردانی. ای عزیز! این بار گناه را به کجا بکشم و این کوس رسوایی را بر کجا بزنم و این قصه، که غصه را با که گویم که من یک وجود حقیر و کثیف بودم. وجودم حضور گناه بود و هویتم، هویت عصیان، شیطان مرا به پستی کشانده بود و در حضور تو معصیت‌ها می‌کردم، ولی، ولی هر چه از تو می‌رسید، محبت و لطف و کرامت بود و دریافتن این بنده از تو محبت بود و از من روی برگرداندن، از تو کرامت بود و از بنده‌ات طغیان و چموشی.

ای خالق من! ای اقیانوس بیکران عفو و کرم! تو در اوج بزرگی و عظمت ملکوتیت به ضیافت‌ها خواندیم و من در حضیض ذلت به تو دشمنی کردم. آری، گویی این جمله دعای افتتاح، شرح احوال من است که: خدایا! تو دعوتم می‌کنی و من روی برمی‌گردانم و تو محبتم می‌ورزی و من دشمنی می‌کنم.

ای مهربان! ای عطوف! وجود حقیرم تحمل این همه خوبی و بزرگی تو را ندارد. تو چقدر خوبی که مرا در عین کوچکی و پستی که به تو پشت کرده بودم، فراموش نساختی و در بلندای جبروتیت به انتظار این آلوده دامان نشستی.

ای معبود من! اگر در آن حال، مشیت و کروبییتت بر مرگ من قرار می‌گرفت و ندا می‌آمد که رخت دیار دگر بند و ملک الموت از در اتاقم وارد می‌شد، آه خدایا! چه حالی بود مرا؟ ای خدای بخشنده! مرا به بزرگیت بپذیر و به گناهانم منگر و به پشیمانی قلبم نگاه کن.
معبود! این بنده را از خویش مران. با او به فضل و رحمت خود رفتار کن که «تحملنا به عدلک» الهی! در این چند صباح عمر، عملی خالص و پر بار نمی‌یابم، اکنون خود را غریقی یافته ام که امیدش به توست.

خدایا! تو مرا در دنیا کمک‌ها نمودی، بار الها! در آخرت در وقت حساب پرونده اعمال، به کمک تو محتاجم، مرا در آن لحظات قهر مگیر.

الهی! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره‌ای، ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای، اینک من بیچاره‌ای هستم بی پناه، با انبوهی از گناه، ولی با قلبی شکسته که با دعوت خودت دیگر بار به سوی درگاهت کشیده می‌شوی که قل يا عبادي الذين اسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله، إن الله يغفر الذنوب جميعا، إنه هو الغفور الرحيم. ای رسول ما، به آن بندگانم که بر نفس خودشان اسراف کردند بگو: هرگز از رحمت خدا ناامید مباشید، البته خدا همه گناهان را خواهد بخشید و او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است. «الزمر/53»

خدایا! از آن لحظه که تو را شناختم عاشقت شدم و از هنگامی که طعم محبت را چشیدم دیوانه ات، الهی وقتی که رحمتت را عیان دیدم، شیفته ات گشتم. یا رب! ای که چشم امیدم تنها به درگاه توست، به خویش که می‌پردازم جز پوچی و هیچی نمی‌یابم و به تو که می‌رسم همه چیز را می‌بینم.

ای همه چیز، ای بالاتر از همه چیز، این هیچ را به لطف خودت پذیرا باش. مهربانا! رخصت وصل تو را می‌طلبم که در دل سنگ، آتش افکنده‌ای و شرار عشق تو را طالبم تا خویش را در پای آن بسوزانم و به سوی لقایت پروازها کنم.

خدایا! هر که آسودگی می‌خواهد، من آتش عشق می‌طلبم و هر که عقل می‌طلبد، من دیوانگی، دیوانه توام عزیز. دیوانه ترم کن.
 خدایا! هر که دوا می‌خواهد، من آرزوی درد دارم. بگذار لذت‌ها نصیب بندگان حقیرت شوند. هر که آرامش می‌خواهد، من عاشق بی‌تابیم.
خدایا! تو می‌دانی که تاکنون چند بار در دعای کمیل فریاد زده ایم: اللهم اجعل قلبی بحبک متیما.
خدایا قلب مرا به حب و عشق خودت، بی تاب فرما.

ای خدا! سرزده بر خاک‌ها غلت زنم. العفو العفو گویم تا نفسم بند آید.
ای مقلب القلوب! عشقت مرا آواره بیابان‌های جنوب و غرب ساخته است و یادت آرام از کفم ربوده، محبتت آرامش از خاطرم برده، نامت قلبم را شیدای خود کرده،

ای منورالنور! مرا در این حالات مستدام دار.
ای محول الاحوال! در درونم غوغا به پا کرده‌ای، وجودم را آتش زده‌ای دلم را بی‌قرار کرده‌ای، روحم را در طلب لقایت به پرواز کشانده‌ای.
ای قدوس! این حالم را احسن ساز.
ای مجیب الدعوات! هر لحظه‌ای به صد خیال به دنبالت می‌گردم، هر دم به صد مسیر به جستجویت برمی‌خیزم، هر شب به آرزوها به خواب می‌روم و هر سحر به شوق وصالت به دعا می‌نشینم.

ای مهربان! دعایم را مستجاب کن، خودت را به من بنما که من بی تو کالبدی بیش نیستم.
ای حبیب قلوب الصادقین! به من صداقت در ایمان و اخلاص در عمل عنایت کن و یاد خودت را در قلبم شعله‌ور ساز تا لحظه لحظه‌های زندگی‌ام را با آن گلکاری کنم.

ای معطی المسئلات! به من قدرت استقرار بر خویش و پیروزی بر هوی و هوس عنایت کن و متاع بی چیز و فریبنده دنیا را که مرا از تو بازمی‌دارد، در دیده ام حقیر ساز.
ای منجی المهلکات! به آن امید رخ بر خاک درگاهت می‌سایم که رحمتی از رحمان بی انتهایت بر غضب و قهارییت پیشی گیرد و از ظلمات پوچی و تنهایی به نور هدایت و نورانیت اجابت و حلاوت عبادت بکشاندم.

یا غیاث المستغیثین! به دادم برس، مرا از اضطراب‌ها برهان که همانا دلها به یاد تو آرام می‌گیرد.
خدایا، خدایا! من عشق و شهادت از تو می‌خواهم. من وصال می‌جویم. من به دنبال توام خدایا! کجایی؟ مرا پیش خودت ببر.

دوری از مهر رخت ای مه تابان تا کی؟
ریزم از دست غمت، اشک چو باران تا کی؟
نرسد دست به دامان وصالت تا چند
آخر ای صبح امید، این شب هجران تا کی؟

خدایا! من شهادت می‌خواهم، خدایا! من عاشق توام کلمات و آثارت که اینقدر شیرین و دلنشینند، پس خودت چگونه ای، اگر بهشت شیرین است، بهشت آخرین چگونه است؟
ای خدا! خوشا آن دم که در تو گمم، فاصله‌ها از میان رفته‌اند، گویی در آغوش توام، خدایا چقدر فریاد بزنم؟ مرا از این قفس آزاد کن، من مال توام مرا پیش خودت ببر.

و اما تو ای پدر بزرگوارم! می‌دانم که خیلی مشتاق بودی تا پدر شهید شوی و این مطلب را در نگاه‌هایت خوانده بودم و می‌دانم که صبرت زیاد است و در مقابل امتحانات الهی صبر خواهی کرد، پدر عزیزم! من در این دنیا نتوانستم خوبیها و سختی‌های بسیار زیادی که برایم انجام دادی را جبران کنم، انشاءالله در روز محشر با مولا حسین ابن علی محشور شوی. در دوران زندگی‌ام از من بدی‌های فراوان دیدی، امیدوارم که حقیر را عفو نمایید تا خدا هم از من راضی شود.

در خط ولایت فقیه قدم بردارید و شکرگزار خدا باشید و شما برادران عزیزم! شما را سفارش می‌کنم به تقوی و دوری از گناه و فرمانبری از دستورات دین مبین اسلام که الحمدالله همگی به این امر مقید می‌باشید و اما شما خواهرانم! شما را سفارش می‌کنم به صبر و حجاب و پیروی از فاطمه الزهرا (س) الگوی همه زنهای جهان و بدانید که بزرگترین زینت برای زن مسلمان، حجاب است، حجاب است، حجاب.

و اما تو ای مادر عزیزم! با تو سخنها دارم، مادر ای کاش بودی و می‌دیدی جبهه که خانه عشق یار است، چه جلالی دارد، مادر! نمی‌دانی چه شب‌هایی پر خاطره‌ای اینجا داشتیم. مادر! بر بچه‌ها مکاشفات پیش می‌آمد. مادر! بچه‌ها شب‌ها به دنبال مهدی می‌گشتند. مادر! کاش می‌بودی و می‌دیدی که یارانم چگونه چون لاله‌های سرخ به خون آغشته می‌شدند. مادر! کاش بودی و می‌دیدی پاکترین فرزندان این مرز و بوم چگونه لبیک گویان به ملا اعلی می‌شتابند.
مادر! کاش بودی و حکایت حماسه‌ها را به چشم خویش شاهد می‌گشتی. مادر! می‌دانم که هر لحظه که جای خالی مرا در کنار سفره‌ات می‌بینی، یاد خاطرات شیرین و گذرانده گذشته می‌افتی.

مادر! می‌دانم که هر وقت دوستان مرا در کوچه و محله می‌بینی، بی اختیار یاد من هستی. مادر! می‌دانم که هر وقت در مجلس عروسی قرار می‌گیری، احساس غمی به ژرفای آسمان بر قلبت سنگینی می‌کند.

مادر! می‌دانم هر شب که سرت را بر بالین می‌گذاری یاد من می‌کنی. مادر! می‌دانم بعضی از شب‌ها خواب مرا می‌بینی که مثل همیشه از جبهه آمده‌ام و مرا در آغوش می‌گیری. مادر! می‌دانم که گاه نیمه‌های شب زمزمه‌های نماز شبت با صدای گریه عاشقانه‌ات در هم می‌آمیزد، ولی مادر! زمان، زمان رفتن است و هنگام کوچ کردن.

با وجود اینکه می‌دانم چه سختی‌ها و مشقت‌ها برایم کشیده‌ای که نتوانستم جبران کنم، ولی امیدوارم مرا ببخشی و شیرت را حلالم کنی. آری مادر! باید رفت، ارزش ما به رفتن است، مگر حسین (ع) و یارانش نرفتند؟ مگر دیگر ائمه اطهار(ع) نرفتند؟ و من به تو نمی‌گویم که گریه مکن، زیرا گریه بر شهید شرکت در حماسه اوست و می‌دانم که فرزندت را یک عمر تربیت کرده‌ای و دوست داشتی که دامادی‌اش را شاهد باشی، ولی مادر، مگر تو کربلا نمی‌خواهی، مگر تو همیشه در عزای حسین(ع) اشک نمی‌ریختی؟ پس بگذار ما برویم.

مادر! تا دست‌هایمان را بر حلقه‌های ضریح امام حسین (ع) حلقه نکنیم و عقده‌های دیرینه سینه‌مان را بیرون نریزیم، دست بر نخواهیم داشت. آه چه لذتی دارد آن لحظه هق هق گریه‌هایمان که فضا را پر خواهد ساخت. حسین جان می‌دانی به چه قیمتی به آنجا خواهیم رسید. کمکمان فرما، کمک، آری.
مادر! ما از تمام انبیا، محمد را و از تمام رهبران علی (ع) را و از تمام مجاهدان، حسین (ع) را و از تمام قصه‌ها، قیام را و از تمام کتاب‌ها، قرآن را برگزیده‌ایم.

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 12:17 توسط رهرو|

امروز پنجم دي‌ماه سالروز شهادت «عبدالمهدي مغفوري» از رزمندگان لشكر 41 ثارالله در دوران دفاع مقدس است.

به گزارش ايسنا در سالروز شهادت سردار شهيد عبدالمهدي مغفوري، سرهنگ پاسدار «محمدرضا كارنما» مسئول روابط عمومي و تبليغات سپاه ثارالله استان كرمان همرزم آن شهيد، خاطراتي بيان كرده است كه در در پي مي‌آيد.


**شهيد مغفوري از شاگردان مرحوم "سيد كمال موسوي" بود كه استاد اين شهيد در زمان شهادت وي گفت:"مجسمه تقوا شهيد شد".

**

يكي از خصلت‌هاي آن شهيد اين بود که ابتدا سلام کند و هيچگاه كسي نتوانست قبل از شهيد به وي سلام كند.

**

هر فعاليتي را براي رضاي خداوند انجام مي‌داد به طوري که مُهري ساخته بود با اين مضمون:"همه چيز، همه جا، فقط براي خدا" و زماني كه نامه‌اي مي‌نوشت و يا كتابي را به كسي هديه مي‌داد آنها آثار را به اين جمله ممهور مي‌كرد.

**

يک بار در يک جمعي اذان گفت: همه با گفتن "احسنت" او را تشويق کردند. روز بعد هر چه اصرا کردند اذان نگفت، مي‌ترسيد دچار هواي نفس بشود.

**

يكي از دوستان شهيد اين چنين نقل مي‌كند: روزي هنگام رفتن به خانه، اين شهيد قصد كرد كه نان بخرد اما با وجود اين كه دو نانوايي در نزديكي مسيرمان بود اما از سومين نانوايي خريد كرد و زماني علت را از او سوال كردم گفت: اين نانوايي عكس امام خميني(ره) را به ديوار مغازه خود نصب كرده بود.

**

در يکي از سخنراني‌هايش براي جذب جوانان به عضويت در پايگاه‌هاي مقاومت و حضور در جبهه، گفت:" پايگاه‌هاي مقاومت، سفارتخانه‌هاي امام زمان(عج) هستند".با اين توصيف، جمعيت زيادي به سوي پايگاه‌ها جهت اعزام به جبهه روان شدند.

**

حاج قاسم سليماني حضور او را در جبهه منع کرده بود ولي مغفوري به لطائف الحيل براي عمليات کربلاي 4 خود را به جبهه رساند. هر چند پيش از آن دو بار هم مجروح و شيميايي شده بود.

**

بعد از شهادتش بين مردم کرمان و سرآسياب فرسنگي براي تعيين محل دفن شهيد جر و بحث شد که نهايتا شهيد را در کرمان به خاک سپردند.

**

دقيقا هنگام اذان ظهر پيکر پاك شهيد مغفوري به گلزار شهداي کرمان رسيد. مادر همسرش و يکي ديگر از حاضرين گفتند که صوت قران و اذان را از شهيد شنيده‌اند.

**

هر کجا و در هر موقعيتي بود هنگام نماز، اقدام به اذان گفتن مي‌کرد و معتقد بود لذتي که در اذان زنده هست در اذان راديويي نيست.

**


برخي، از کرامات شهيد بعد از شهادتش مي‌گويند اما شهيد مغفوري قبل از شهادتش هم کراماتي داشت و دعايش در حق ديگران اجابت مي‌شد.

**

هنگامي که خداوند به او فرزندي عطا مي‌کرد او را مستقيم از بيمارستان به گلزار شهدا مي‌برد و در طول مسير برايش قران تلاوت مي‌کرد و مي‌گفت نمي‌خواهم اولين جملاتي که فرزندم مي شنود، حرف‌هاي دنيايي باشد.

**

تکيه کلامش در خطاب کردن ديگران کلمه "مؤمن" بود. سلام مؤمن! ، چه خبر مؤمن...

عبدالمهدي مغفوري در روز پنجم ديماه سال 1365 و در «عمليات كربلاي 4» به شهادت رسيد و

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 12:12 توسط رهرو|

عکس را که دیدم به سراغ دخترش رفتم. همونی که بر روی دست بابا، سرود وداع را نشنید که اگر شنیده بود، پاپیچ بابا شده بود تا کمی دلش بلرزد، که در طول دفاع، سرداران بانام و بی نام و نشان زیاد بودند که نه تنها دلهایشان نلرزید که دلهای زیادی را هم به لرزه در آوردند.

فرزند شهيد محمداسماعيل عسگري را می‌گویم. عکس را که نشانش دادم، دلش لرزید، باورکنید که اگر شما هم بودید این لرزش را حس می‌کردید. اول در دلم که آشوب بود، گفتم این چه کاری بود؟ اما او که رنگ سفیدم را نادیده گرفته بود، اصلا به خودش نیاورد و گفت: اين عكس سال 64 گرفته شده و من آن موقع حدود يك سال داشتم. اينجا هم امامزاده علي اصغر(ع) است. در يكي از روستاهاي نزديك ما. پدرم موقع تولد من در مرخصي بود. او مرا خيلي دوست داشت و از به دنيا آمدن من هم خيلي خوشحال بود. بابا هميشه از مناطق جنگي كه بر مي گشت، برايم سوغاتي مي آورد، از هويزه و جاهاي مختلف، هنوز روسري‌ها و خيلي چيزهاي ديگري را كه برايم سوغاتي آورده بود، دارم. بابا صداي خيلي جدي داشت و من نوارهاي مداحي اش را هنوز دارم و هر وقت كه دلتنگ پدر مي شوم، ميذارم توي ضبط و با او زمزمه مي كنم.
خودم يادم نمياد، اما دو سال بيشتر نداشتم كه بابا مفقودالاثر شده و درست ده سال بعد بود که پيكر قشنگش را آوردند، آن روز من خيلي خوشحال بودم. همه گريه مي كردند، ولي من حس خاصي داشتم و خيلي هم افتخار مي كردم كه او سردار« اقباليه » است و همه او را مي شناسند.

حالا كه سالها از آن روزها گذشته، خيلي دوست دارم در خواب ببينمش و باهاش حرف بزنم، بچه كه بودم، زياد به خوابم مي آمد، ولي حالا اصلا، دعا هم زياد مي خوانم، اما باز هم نمي شود، شايد بابا ديگر مرا دوست ندارد! نه اين چه حرفي است، مگر مي شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟
البته هميشه حضور بابا را در بيداري‌ها احساس مي كنم، عكس هايش با من حرف مي زند، وقتي در خانه تنها هستم، هميشه احساس مي كنم بابا هم كنارم هست.
من خيلي به او افتخار مي كنم و اصلا نبودنش را باور ندارم، همه اش احساس مي كنم صداي بابا مي آيد و با من حرف مي زند. ديروز مامانم براي بابا حلوا درست كرده بود و من هم بردم كلاس قرآن و پخش كردم، هميشه هر وقت مامانم چيزي را به نيت بابا خيرات مي كند، بابا به خواب اقوام مي آيد.
مامانم، خيلي بابامو دوست داشت و هر وقت بابا مي خواست به جبهه برود، ساك اش را آماده مي كرد و بابا را با روي خوش و شاد بدرقه مي كرد.
مادربزرگم گريه مي كرد، ولي مادرم هميشه با خوشحالي بابا را راه مي انداخت، بابا هم از اين موضوع خيلي خوشحال بود.

مامان مي گه: بابا وقتي براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود، حسابي حلاليت طلبيده و گفته است: مرا حلال كن، شايد اين دفعه، دفعه آخرم باشد كه مي روم و ممکنه ديگه برنگردم و بابا هم ديگه برنگشت، اما من الآن يك باباي كوچولو دارم، نذر كرده بودم كه اگر بچه ام پسر بود، شبيه بابا باشه و الآن پسرم به نام بابا و مثل باباست و من هم جز اينكه خدا را شكر كنم، كاري از دستم بر نمي آيد و همیشه مي گويم: «خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!»
او رفت و در وصییتنامه‌اش خطاب به رزمندگان نوشت: هيچوقت مغرور نشويم و هميشه با ياد خدا حركت كنيم كه اين مرام حسين(ع) و ديگر امامان و انبيا بوده است. به قول امام عزيزمان مثل حسين(ع) وارد جنگ شديم و مثل حسين(ع) از جنگ خارج مى‏شويم.

همچنین در كارهايتان دلسرد و از كمبودها ناراحت نشويد، چون چشم آيندگان به شما دوخته است و همه مسلمانان جهان، مخصوصا مسلمانان لبنان، فلسطين، سوريه، عراق و ديگر كشورهاى مسلمان به اميد آن نشسته‌‏اند كه مسلمانان ايران بر استعمار و استثمار چيره شود تا هم سرمشق آنها باشد و هم خود از بند استکبار جهانی آزاد شده و نفسى راحت بكشند.

در آخر از پدر و مادرم تشكر مى‏كنم كه چنين فرزندى را تقديم اسلام و انقلاب كردند. گرچه من لايق آن نيستم که از شما تقدير به عمل آورم؛ اما اميدوارم كه خداوند توانا و امام زمان (عج) و امام امت از شما تشكر بكنند. پدر ومادر عزيز! مرا ببخشيد كه فرزندى لايق براى شما نبوده و شما را خيلى اذيت كردم. اميدوارم از سر تقصيراتم درگذريد.
از برادرانم تقاضا مى‏كنم كه سلاحم را بر زمين نگذارند و هميشه راه مرا ادامه دهند. از پدر و همسرم  مى‏ خواهم كه از فرزندانم به خوبى مراقبت كنند كه آنها بنده ی خوبى براى خدا باشند.
پدر جان! اگر بچه هايم بزرگ شدند و سراغ مرا گرفتند، بگو كه بابايتان در جنگ با كفار به شهادت رسيد و شما هم بايد راه او را ادامه دهيد. وقتى دخترم بزرگ شد به كسى او را شوهر بدهيد كه در خط اسلام و انقلاب باشد.

عزيزانم! هيچ ناراحت نباشيد از اينكه به فيض عظماى شهادت رسيدم. بلکه با شهادتم افتخار كنيد. شما نگاه كنيد اگر به باغ آب ندهيد، باغ نابود مى‏شود. اسلام هم همينطور است. اگر خون به درخت اسلام نرسد، مى‏خشكد. و ما در راه بارور شدن درخت اسلام، حالا، حالاها باید خون بدهیم که این نوع شهادت، سعادت است.

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 13:3 توسط رهرو|

سرلشکر شهید شریف اشراف به سال 1316 در شیراز به دنیا آمد. در طفولیت پدر و مادر خود را از دست داد و همراه خواهران خویش تحت تکفل عمه‌اش قرار گرفت.

پس از پایان دوره اول دبیرستان وارد دبیرستان نظام شیراز شد و با پایان یافتن این دوره به تهران آمد و در دانشکده افسری تحصیلات خود را ادامه داد و سه سال بعد با درجه ستوان دومی فارغ‌التحصیل شد. وی با موفقیت در گذراندن دوره آموزش زبان انگلیسی توانست برای گذراندن دوره نظامی به آمریکا برود و ضمن گذراندن دوره‌های مقدماتی دوره‌های رنجری، چتربازی و تکاوری را نیز در آنجا آموزش ببیند.

در سال 1339 به وطن بازگشت و پس از ازدواج به شیراز منتقل شد و در مقام استاد درس اسلحه شناسی خدمت خود را آغاز کرد. در سال 1342 در مسابقات سنتو، مقام دوم تیراندازی با اسلحه کلت را از آن خود کرد و به همین دلیل با درجه ستوان یکمی و به عنوان استاد دوره تکاوری و کوهستان شیراز به لشکر گارد منتقل شد.

سال 1347 بود. روزی به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت معصومه رفته بودیم. پس از زیارت به موزه آن حضرت رفتیم. آنجا قرآن‌های خطی بسیاری در معرض دید عموم مردم قرار گرفته بود و شریف با علاقه خاصی آنها را می‌‌دید. او هنرمند زبردستی در خطاطی و تذهیب بود.

به او گفتم، شما می‌‌توانید یک قرآن به خط خودتان بنویسید. او خندید و پس از بازگشت از سفر به تدارکات وسایل نگارش قرآن پرداخت. همان روزهای اول بود که به من گفت: هر وقت کار نوشتن این قرآن پایان یابد، عمر من هم به پایان می‌‌رسد.

او آنقدر به کار خودش علاقه داشت که حتی تذهیب حاشیه قرآن را نیز خودش انجام داد. سال‌ها گذشت و در سال 1358 کار نوشتن قرآن کریم به پایان رسید. دو ماه پس از آن رهسپار کردستان شد، چون ضد انقلاب در کردستان کشتار می‌‌کرد.
راوی: همسر شهید
 
سال 1356 بود مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی به اوج خود رسیده و آرامش سردمداران حکومت، سبب شده بود عوامل حکومت پهلوی از هر راهی برای مقابله با قیام استفاده می‌کردند؛ اما هر راهی که سد می‌‌شد، صدها راه دیگر با خون بر زمین ریخته جوانان مسلمان و مبارز گشوده می‌‌گشت.

آن روزها شهید اشراف در دفتر ویژه اطلاعات کار می‌کرد. روزی در جلسه‌ای از او و همکارانش خواسته شد تا هر کس طرح و پیشنهادی برای مقابله با مبارزین دارد، آزادانه اعلام کند و به آنها اطمینان داده شد که راهکارهای آنها به هر شکلی که باشد، پیامدهای منفی برایشان در بر نخواهد داشت. از هر طرف صدایی به گوش می‌رسید و همه تلاش داشتند تا راهی جدید برای مبارزه با انقلابیون پیشنهاد کنند؛ اما جمله‌ای که با جسارتی خاص بیان شد با همه جمله‌های دیگر تفاوت داشت، این حنجره حقگوی اشراف بود که بدون ترس گفت: خواسته آقای خمینی و به دنبال آن حرکت انقلابی مردم بر حق است و شاه باید از آقای خمینی معذرت‌خواهی کند.

جمع فرماندهان گارد شاهنشاهی به یکباره ساکت شد. چشم‌های حیرت‌زده به سوی اشراف خیره شده بود.
راوی:سرتیپ اسدالله آوند فقیه

سال 1358 بود و پدر را برای خدمت در لشکر 21 حمزه دعوت کرده بودند. روزی متوجه شدم که هنگام نگارش قرآن کریم با حالتی خاص اشک از چشمانش سرازیر بود. علت را جویا شدم. ایشان پاسخ دادند: رفتن من به ارتش بنا بر علاقه و ذوقی بود که به فنون نظامی داشتم و به هیچ وجه انگیزه خدمت به نظام طاغوت در سرم نبود و اکنون متأسفم و حسرت می‌ خورم که چرا بیشتر عمر خدمتی ام در نظام طاغوت گذشته و ای کاش، خداوند متعال از آغاز توفیق خدمت در ارتش جمهوری اسلامی را نصیب من می‌‌کرد.
راوی: دکتر هنگامه اشراف (دختر شهید)
اوایل مهر ماه 1358 گردان شهید اشراف وارد سنندج شد و قرار بر این بود تا جایگزین گردان مستقر در محور سنندج ـ بانه شود.

ستون نیروها با موفقیت به سردشت رسید، ولی پرسنل گردان قبلی به دلیل درگیری‌های پی‌درپی و حضور چندین ماهه در سردشت برای بازگشت به سنندج عجله داشتند. همین امر و شرایط دشوار و حساس منطقه، اشراف را بر آن داشت تا هرچه سریعتر ستون را به سمت سنندج حرکت دهد.
در همین گیرودار، اخباری مبنی بر تحرکات قریب‌الوقوع نیروهای ضد انقلاب به دستمان رسید. نیروها پس از پشت سر گذاشتن پل «بط» وارد منطقه کرخان (حدفاصل میان سردشت و بانه) شدند.

ساعت 2 بعد از ظهر بود که نیروها با دشمن رو در رو شدند و درگیری اوج گرفت. در همین اثنا گلوله‌ای به پایین زانوی شهید اشراف برخورد کرد و او به سرعت با کمربند بالای زانو را بست تا ازخونریزی جلوگیری کند. بلافاصله به هدایت نیروها ادامه داد، ولی با برخورد گلوله‌های دیگر به نقاط دیگر بدن از پای نشست و به شهادت رسید.

(راوی: یکی از همرزمان شهید)


سرانجام سرلشکر شهید شریف اشراف که معاونت لشکر 21 ارتش جمهوری اسلامی را بر عهده داشت، در 10 / 8/ 1358 مصادف با عید سعید قربان در درگیری با نیروهای وابسته ضد انقلاب به شهادت رسید و برگ زرین دیگری در دیوان رشادت و فداکاری ارتشیان جمهوری اسلامی به یادگار نهاد.

فرازی از وصیتنامه سرلشکر شهید شریف اشراف:

همسر عزیزم تو بهتر از هرکس با خصوصیات اخلاقی من آشنا هستی. تو نیک می‌‌دانی که عشق و علاقه عرفانی من به امام امت حد و مرزی ندارد. این انس و الفت من به حضرت امام یک وابستگی روحی و فاقد زمان و ابدیت است. من با تمام وجودم کوشیده‌ام تا فرمان امام معزز را به بهای جان بخرم. پس از مرگم عکس کوچکم را در قسمت تمثال مبارک امام الصاق کن تا تسکین بخش روحم باشد.

از فرزندانم به نیکی مراقبت کن و به آنان چگونه زیستن و چگونه مردن را بیاموز و خط امام را سرمشق زندگی خود گردان.
این دنیا گذراست و دلبستگی به آن نداشته باش.

نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 13:0 توسط رهرو|

مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا، ساعتی قبل(اول اذر) با خانواده شهید سردار سرلشکر حسن تهرانی مقدم دیدار کردند.

به گزارش خبرگزاری فارس، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی، ساعتی قبل با حضور در منزل سردار سرلشکر شهید حسن تهرانی مقدم با خانواده ارجمند آن شهید بزرگوار دیدار کردند.

رهبر معظم انقلاب در این دیدار ضمن دلجویی از خانواده شهید والامقام سردار سرلشکر حسن تهرانی مقدم، به کرامات و فضائل اخلاقی این شهید دانشمند اشاره کردند.

در ادامه این دیدار از جانب مقام معظم رهبری یک جلد قرآن کریم به خانواده شهید تهرانی مقدم اهدا شد.















نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 12:55 توسط رهرو|

بسياري از ما، اين فرمايش خداوند عالميان در سوره تحريم، آيه 8 را شنيده و خوانده ايم كه :

«یا أیُّهَا الذِّینَ آمَنُوا تُوبُوا إلی اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً عَسی رَبُّکُمْ أنْ یُکَفِّرَ عَنکُم سَیِّئاتِکُم وَ یُدخِلَکُم جَنَّاتٍ تَجری مِن تَحتِها الأنهارُ»
ای کسانی که ایمان آورده اید! توبه کنید، توبه ای خالص، امید است [با این کار] پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است، وارد کند.»

به گزارش مشرق، پيرامون اين آيه بحث ها و روايات تاريخي و كلامي زيادي وجود دارد كه براي اطلاع از آنها مي توانيد به كتب تفسير و منابع فقهي مراجعه كنيد. در اين مجال كوتاه، تنها يكي از كاربردي ترين روش هاي عمل به اين دستور الهي و نتيجه آن به حضورتان تقديم مي شود. باشد كه در دل هاي سياه ما غرق شده گان در گرداب عادات سخيف انساني كارگر افتد:

جواد عنایتی، يك بسيجي از اهالي كاشان، در بهار سال 1363 هجري شمسي، تصميم مي گيرد به فرمان الهي در سوره تحريم عمل كند و اين تصميم خود را اين گونه مكتوب مي كند:

اين جانب جواد عنايتي در روز يكشنبه، تاريخ 9 /2/ 63 در ساعت 5/5 بعد از ظهر توبه كردم و از اين تاريخ به بعد هرگز دنبال گناه نمي روم.

جناب جواد عنايتي، حدود دو سال و نه ماه بعد، به تاریخ ۲۱ دی ماه سال ۱۳۶۵ طي عملیات کربلای ۵ در شلمچه مزد خود را دريافت مي كند و بال در بال فرشتگان مي گشايد.
روحمان با يادش شاد

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 16:52 توسط رهرو|


آخرين مطالب
»
»
» درخواست نوجوان بسیجی از رهبر انقلاب
» مصطفي ادامه دارد
» خواب بوديم كه صداي انفجار به گوش رسيد!
» مجسمه تقوا لقب كدام شهيد بود؟؟؟؟؟
» خدا جون خيلي دوست دارم! قد بابابم!!!
» سر لشكر شهيد شريف اشراف
»
» توبه نامه یک بسیجی شهید + عکس

Design By : Pichak